داشتیم شهرزاد میدیدیم که تیتراژ با صدای چاووشی پخش شد و یادم افتاد آخرین چکه‌های اینترنت داشتم تو کانالم غر میزدم که "خایه‌مال oh how I love it when someone who makes good music is a" الان چی؟؟ اینترنتو قطع کردن آهنگای همون خایه‌مالا رو هم نمیتونی گوش بدی دیگه خانم منتقد. کلا احساس گوسفندیو دارم که دارن کیش کیشش میکنن کجا بره کجا نره.

حالا شایدم تقصیر منه این همه سال به خودم زحمت ندادم یه music player نصب کنم رو گوشیم و آهنگامو به جا آنلاین گوش کردن دانلود کنم، نه؟

متوجه شدم خیلیا همینطور سطحی به همه چی نگاه میکنن و به نسبت اوقات راحت‌تری رو سپری میکنن. شاید رمزش همینه دیگه، بالا خونه رو بدیم اجاره. والا. دیگه چی تو کنترل منه که بخوام بابتش حرص بخورم و دنبال دلیل و استنتاج پشتش باشم؟ 

داشتم به تمام چیزایی که به خاطر جبر جغرافیا نتونستم داشته باشم و تجربه کنم فکر میکردم، اولش خیلی عصبانی و ناراحت شدم ولی با خودم فکر کردم من این وسط نه قربانی ام نه مظلوم؛ من بازماندم. یه سریا واسش جنگیدن و کشته شدن و یه سریا هم تونستن از این جهنم برن. منم خیلی دوست داشتم تو دسته دوم باشم ولی فعلا انگار قسمت اینه جزو بازمانده‌ها باشم.

به قول یک توییتی "به امید روزی که ایران آزاد شه، سفارتا دوباره باز شن ولی دیگه جوونای ایرانی نخوان برن. اون موقع وقت سفارت زودتر بهم میرسه"

کاش عصبانی بودم، نیستم. numb شدم نسبت به همه‌چی؛ اینم از استعداداییه که با تمرینات ایرانی بودن به دست میاری. حالا دروغ نگم بی‌حس بی‌حسم نیستم، مثلا امروز که آقایون حافظین امنیت (عوامل ایجاد رعب و وحشت more like) رو تو صف پمپ بنزین دیدم داشتم منفجر میشدم. با تذکرهای پدر که "نگاه نکن! نگاشون نکن!" نجات پیدا کردن وگرنه که این نگاه غضبناک من تهدید بزرگی برای رژیم بود. تروریست شدم رفت.

 

خلاصه که تو حکم واجب‌ الاجرایی و عشق جوخه‌ی اعدام است.

۹ ۱