هی میخوام بنویسم، فکر میکنم اگر بنویسم خالی میشم. از اضطراب، ترس، ناامیدی، خشم. خالی هم نشم شاید این احساسات قابل تحمل شن. به لطف این فضا حداقل میدونم تنها نیستم تو این احساسات.

هی میخوام بنویسم اما نمیدونم اصلا از کجا شروع کنم؟ اونایی که روزنوشت‌های خوندنی و جالب مینویسن از قبل قالب مشخص دارن واسه نوشتشون؟ بعد هر ماجرا به خودشون میگن یادم باشه اینم اضافه کنم به متنم و واسش جمله بندی تنظیم میکنن یا چی؟ 

مثلا من امروز که با مامان رفته بودم تمرین رانندگی تو کوچه‌های تنگ و ترش ولایتمون به خودم گفتم یادم باشه این حس خوب ناچیز رو که تونستم بدون مالیدن به جایی ماشینو تو این برف و بوران کنترل کنم تو ژورنالم بنویسم، که یادم بمونه.

یا دیشب که رفته بودم تو حیاط و سرمو گرفته بودم بالا و دونه‌های برف مینشستن رو صورتم خیلی خوشحال بودم؛ بعد گریه کردم. یادم افتاد خیلیا اولین برف امسالو ندیدن.

 

 

Cause in this city's barren cold
I still remember the first fall of snow
And how it glistened as it fell

همشو به خوبی یادمه

 

 

- و اینکه دلم برای اکس تاکینگ استیجم هم تنگ شده :( خیلی بامزه بود اولین کار بعد وصل شدن اینترنت به اون پیام میدم

- و بعد هم اینکه انقدر از فضای درس دور شدم و این دو هفته استرس کشیدم بدنم فیزیکلی قابلیت اینو نداره یک گه تحویل این امتحانات در پیش رو بده، الموست باورم شده اصلا امتحانی درکار نیست. تقصیر خودشونه دیگه اول تعویق بعد کنسل یهو مجازی. شما بودی باور میکردی؟؟

- بعدش هم اینکه چیزی که در کنکاش هایم متوجه شدم اینه که اینا اینبار نه تنها خودشون بلکه فداییانشون هم ترسیدن و میدونن بازگشتی درکار نیست، که قابل توجهه واقعا شما اگه کوچک‌ترین شناختی از بچه شیعه داشته باشی میدونی که اینا باخت ندارن. ولی این بار نه دیگه.

- در آخر هم اینکه ممنون از خانم تیلور سوییفت که من میتونم تقریبا همه اهنگاشو راجع‌به خودم بکنم.

۶ ۱